تبليغاتX
فریاد سوخته

 

درودي بس عظيم از براي ياران و نگارندگان وباليگ

 

موسم خزان شدي و ايام كار

و مجالي اندك از براي حضورحقير في البلاد دبليو دبليو دبليو

 

آخرين موعد كتابت اندر وادي سوخته و برآوردن فريادم

به يوم دهم ز شهر امرداد بودي وغريو"دوست داشتن"

 

ايام بگذشتي و مرا مشغله كسب و كار و زندگاني و ... چنان بودي كه نگارش متون مرا ثقيل گشتي ،

 

علي ايحال هر دم که ز در درآمدمي و توفيقات في الاتصال نت يافتمي ،

نظري  بر وباليگ ياران انداختمي و درخور قوت و زمان ، انشاء راي نمودمي .

 

بگذريم

 

حال بازآمدمي از براي كتابت في الحال و ايام الآتي ،

باشد كه همرهي ياران و الطاف كريمه ايشان كما في السابق مشمولمان گردد

 

و هر آنگاه كه عزم نت نمائيم ، عيونمان به آراء حازمان و عالمان كوي ، منور همي گردد

وز گذر هرز اوقات در اين وادي بكاهيم .

 

بدرود و دوصد بدرود

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 16:43 توسط دارا | |

 

دوست داشتن يعني ؛

سلام ،‌

يك نگاه ساده اما با حيا ،

 

دوست داشتن يعني ؛

تبسم ،

چشمها بي اختيار دنبال چشم ،‌

 

دوست داشتن يعني ؛

وفا ،

گرمي يك دست پر مهر و صفا ،

 

دوست داشتن يعني ؛

فنا ،

بي سلام و بي تبسم ، بي وفا ،‌

 

پس به پاس جمله خوبي هاي تو ،

تا ابد ميخوانمت با يك سلام ،

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 8:54 توسط دارا | |
 

 

زندگي ؛

شوق ِ رسيدن به گلي است ، 

كه پر است از عطر ِ بهار ،

و بهار ؛

گلزاري است رنگ برنگ ،

 

گيسوانت ؛

همچو پيچك ، پر طراوت ،

 

چشم ِ شوخت ؛

همچو نيلوفر ِ آبي ،

 

گونه هايت ؛

پر ِ ياس ،

 

و لبانت ؛

شاد و زنده ،

همچو گلبرگ ِ گل ِ سرخ ،

 

زندگيت ؛

پر ِ گل ،

و وجودت  همه فصل ،

پر ِ گلزار ِ بهار .

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:25 توسط دارا | |
 

دوري و دوستي

و

بودن ِ تو

حتي بي من

برايم آرام بخش است

 

پس قناعتم را شكست ندان

شكست يعني

دوري و نيستي

 

ما زهم دوريم

ولي دوست

تو هم هستي ، اما بي من

 

همصحبتي ِ دورادورمان ،

اعتمادمان

و حس  ِ غريب نزديك بودن ،

به مانند دو هم خون

بي تابيم را خوشايند ميكند

 

و چه آرزويي بالاتر از

خوشبختي ، سلامت ، بهروزي و نشاط

هم خونم

 

 

نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت 18:35 توسط دارا | |
 

 

تو میدانی و من

که

انتظار ِ آمدنت را

انتظاری نیست ،

 

شوق ِ نگاهت و

اميد به سلامت

تنها به رويا مي مانند ،

 

بر من و تو

خرده اي نيست ،

كه هر چه هست ، بازي روزگار است و

قناعت به دوري و دوستي ،

 

نمي دانم چند بهار را بي بهار ميمانم

ولي

ترس از بي بهاريم

تا آخرين بهار ،

سخت آشفته ام ساخته ،

 

با اين همه ،

به بودنت

هر چند دور و بي من

قانعم

 

                  "‌دارا "  پنجم ارديبهشت يكهزار و سيصد و هشتاد و هفت

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط دارا | |
 

 

سکوت

واژه ای تار ٬

پرواز ِ افکارم به سکوت

 

یادآور ِ بالاترين ِ رنگهاست

آری

سکوتم دردناک ٬ غمگین و سیاه است

 

من هم می دانم :

بعضی وقتها

سکوت روشن تر از هر حرفی ٬

دردناک تر از هر دردی ٬

زیباتر از هر گلی ٬

روان تر از هر آبی ٬

و سبز تر از هر سبزه ای است

اما

دلتنگی ام سکوتی تاریک و تار دارد

حتی در سبزی بهار ٬

 

کاش

نگاهی ساده و روان ٬

درودی سبز ٬

و سلامی زیبا

درد سكوت ِ دلتنگی ام را درمان بود

 

شاید انتظار ِ آمدنت ٬

شوق ِ نگاهت ٬

و امید به سلامت

تنها آرامش این روزهای سبز اما تاریکم باشد .

 

         " دارا "            بیستم فروردین یکهزاروسیصدو هشتادوهفت

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:35 توسط دارا | |
 

سلام

 نوروز فرا ميرسد

رويش شورانگيز طبيعت ما را به بهاري ديگر فرا ميخواند

و

ما چه توانيم گفت

جز آنكه ياران را در آرزوي ديرينه خويش كه ساختن فردايي زيباتر و بهتر است

سهيم بدانيم

نوروزتان فرخنده باد

 

بعد از سلام و تبريك مجدد  ، چند روزي نبودم ،

اگه نتونستم به وبلاگ دوستان سر بزنم معذرت ميخوام

تازه وقتی اومدم نت نتونستم وبلاگمو بروز کنم

و وبلاگ بعضی دوستان هم که سر میزدم نمیتونستم نظر بدم

خلاصه این چند روزه خیلی بد بیاری آوردم (البته در زمینه وبلاگ)

اميدوارم اينو كم كاري و بي توجهي قلمداد نكنين

 

اما در خصوص دعوت "صبورا" و نوشتن آرزويهاي محال فقط اينو بگم كه :

«هیچ چیز محال نیست و هر کاری راهی دارد

اگر به اندازه ای شایسته اراده  داشته باشیم

به قدر کافی وسایل پیدا میکنیم»............(لاروشفوکو)

 

و اينكه همه دوستان به اين بازي دعوت ميشن و به قول صبوراي تقويم نگار

" قبول دعوت باعث افتخاره ....رد دعوت هم فدای سر مبارکتون"

 

و آخرش هم با يه اس ام اس بهاري مطلب رو تموم ميكنم

 

سال نو قسمتتان شادي باد

دانش و فضل و هنرمندي و استادي باد

عيش و آسايش و خوشبختي و آبادي باد

ثروت و نعمت و امنيت و آزادي باد

بازم سال نو مبارك

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 7:18 توسط دارا | |
 

درود

و اما اصل گفتار

دوست شفيق بنده ،  "صبورا "  ، هم او كه نگارنده اي صبور در باب "تقويم" و ... بود ، دعوتنامه اي به دياري "سوخته " كه هنوز اميدي به "فرياد"ش هست ارسال نمودي از باب لعبت في الموسيقي و ...

اميد است پيش از هر مقال ، عذر تقصير تاخير اندر مكاتبت اين گفتار را پذيرا باشند چرا كه مرا سخت گرفتاري و مشغله فكري و ... در بر گرفتي كه چند صباحي مجال حضور در "نت" نبودي .

و اما اصل ملعبه چنان بودي كه بايست ياد ايام زنده نمودي و ز ساز و نواها و مطربان ماضي و فعلي كه تو را از براي روح و روان و ... خوشايند بودي و دلپذير  و شايدم ناخوشايند و ... ، به تعداد هفت تا گلچين نمودي و به رشته تحرير درآوردي و في النهايه به تعداد هفت نفر ز ياران همراه را بدين ملعبه دعوت نمودي و ... 

گزينشي بس سخت و طاقت فرسا

يكم :

"فرياد" بزرگمرد موسيقي ملي و سنتي ايران زمين "محمدرضا شجريان"

 خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد

...

آري تلفيقي ز شعر نو و سنت موسيقي ايران ، كاري نو با سوز و خلوص و جذابيتي انكار ناپذير و صدايي رسا و محكم و شعري زيبا و موثر از اخوان

دوم :

بازم استاد موسيقي سنتي ايران و اخوان ، اينبار زپي سلامي گرم در سرمايي زمستاني

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به کراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟

...

سوم :

کي اشکاتو پاک ميکنه
شبا که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري

شونه کي
مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري
شباي بي ستاره

برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته

کي منتظر ميمونه
حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا

کي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي که راه درازه

کي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره
نکنه ستاره اي بياد
ياد تو رو نياره

چهارم :

شبي که آواز ني تو شنيدم
چو آهوي تشنه پي تو دويدم

دوان دوان تا لب چشمه رسيدم
نشانه اي از ني و نغمه نديدم

«تو اي پري کجايي
که رخ نمي‌نمايي

از آن بهشت پنهان
دري نمي‌گشايي»

...

پنجم :

امشب به بر من است آن مايه ناز
يا رب تو کليد صبح در چاه انداز
اي روشني صبح به مشرق برگرد
اي ظلمت شب، با من بيچاره بساز
امشب شب مهتابه حبيبم را مي خوام
حبيبم اگر خوابه طبيبم را مي خوام
گوييد فلاني آمده
آن يار جاني آمده
مست است و هشيارش کنيد
خواب است و بيدارش کنيد
آمده حال تو، احوال تو
سيه خال تو، سفيد روي تو
ببيند برود
...

ششم :

نمیدونی نمیدونی
وقتی چشم هات پر خوابه
به چه رنگه به چه حاله
مثل یه جام شرابه

نمیدونی نمیدونی
چه عمیقه
چه سخنگو
مثل اشعار مسیحایی حافظ یک کتابه
مثل یه جام شرابه

نمیدونی نمیدونی
که چه رنگه چه قشنگه
رنگ آفتاب بهاره
مثل یک جام بلوره
شایدم چشمه نوره
مثل یه جام شرابه

نمی دونی که دل من
توی اون چشمای شوخت
روی اون برکه ی آروم
یه حبابه یه حبابه
مثل یک جام شرابه

نمی دونی و به جز من
دگری هم نمی دونه
که یه دنیا
توی اون چشم سیاهت
هرکی گفته هرکی میگه همه حرفه
تورو می خواد بفریب
جز دل من جزدل من
که پر از عشق و جنونه
جزدل من که پر از عشق و جنونه
حرف اون چشم سیاه رو
دل دیگه نمی دونه
چشم دیگه نمی خونه
جز دل من جزدل من که پر از عشق و جنونه
حرف اون چشم سیاه رو
دل دیگه نمی دونه چشم دیگه نمی خونه

هفتم :

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج
رها رها رها من

ز من هر آن که او دور
چو دل به سينه نزديک
به من هر آنکه نزديک
از او جدا جدا من

نه چشم دل به سويي
نه باده در سبويي
که تر کنم گلويي
به ياد آشنا من

ستاره ها نهفته
در آسمان ابري
دلم گرفته اي دوست
هواي گريه با من
هواي گريه با من

و بسي آوا و نوا زين دست كه در اين مقوليه مجال مكاتبت همه نبوده و نيست

نتيجه گيري :

هيچ آواز و نوايي و موسيقي بسان موسيقي سنتي ايران مرا خوش نيامده و نميآيد

دعوتيان :

و اما دعوت شدگان از طرف حقير كه اميد است دعوت اجابت نمايند و بنگارند ، نگارشي شيرين و جذاب ، همه ياران پيوندي و وبلاگ نويس باشند كه فرصت و حوصله اين ملعبه را دارا باشند علي الخصوص :

- الهام (بهار) ، علي شريعتي (باغ بي برگي) ، مهرشاد رستمي (زمين سرد) ، ليلي محمدي (ليلي در ادمونتون)

- باران (دانه باران) ، الهام (سرزمين هيچكس) ، امير (گپ) ، فاطيما (تو را من چشم در راهم)

- صابر و سايه (سايه ماه) ، دختر بن آسياب (بن آسياب) ، امين (تمشك)

- سميرا (غبار لبخند) ، مريم رحيمي (سنگ كاغذ قيچي) ، نفس بريده

- رضا پيكرنگار(گل ياس) ، مهدي رهبر زارع (رنگارنگ) ، الناز صفات (قصه عكسهاي من)

- سحر (الهه نامقدس) ، محبوبه (پرستوي مهاجر) ، مارگريت وحشي بهاري ، مه لقا (جامعه از نگاه من)

- غم انگيز ترين خوشحالي ، منا (فراق تو) ، ساحل (برگ پائيز)

- غريبه ، ماني ، رها

- و همه ياران و همرهاني كه مرا هماره ملطوف لطف بيكران خويش نمودني و در زمره پيوند نشينان "فرياد سوخته" بودندي و ز قلم فتاده شدند .

"صبورا"ي تقويم نگار هم كه پيش از اين دعوت شدي و نگاشتي بسي زيبا و خوندني

بدرود و صد بدرود

نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 9:12 توسط دارا | |

 

 

روی دیوار نوشت
این مکانیست مقدس


که چرا ؟


روز اول که ترا دیده ام
اینجا بودی
روز دوم
که نگاهم کردی
روز سوم
که سلامت گفتم


روزها از پی هم
فاصله ها کم و کمترمی شد


واز آن روز که رفتی همه شب
ازهمان روز که رفتی همه شب
خشت دیوار به من می گوید:


منتظر باش
کسی می آید

شاید این او باشد.

 

                            " فريبا شش بلوكي"

 

 

نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 19:56 توسط دارا | |

 

شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود


راستی یادت می آید

چه ساده شروع شد
به سادگی یک سیب شاید


یادت می آید
گفتم "دوست جون "
گفتی" جون "


به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نیز پیشتر نشسته بود


گفتم
گفتی


وشاید به همین سادگی
من شدم دوست تو
تو شدی دوست من


دو دوست کاملا نو
کاملا متفاوت


اززندگی گفتم
از زندگی گفتی
و زندگی کردیم


خندیدی
خنداندیم


و زندگی به مرور
با لبخند های شیرین من و تو
جریان گرفت


سکوت کردم
سکوتم را شکستی


و من
با تو از سبزی ها گفتم


و تو
با من از تمام رنگ ها


و من
امروز
درست زیر این همه برف
که از آسمان
آرام آرام بر من می بارد
خودم را مرور می کنم
و حرفهای سبز تورا


صدای تق تق حضورت می آید
آدمکت روشن می شود
و من سلام می کنم


می نویسم
مي بيني دوست جون :  
 برف می بارد


تو می گویی
دستهایت سردند
هوا سرد است
آنقدر که افکار آدم هم
از پشت پنجره یخ می زنند


و تو می خندی
و من نیز

 

                   " سارا . خ "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط دارا | |