تبليغاتX
فریاد سوخته

 

وسيع باش و تنها

سر به زير و سخت

 

 

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 16:45 توسط دارا | |

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس در ماجرای ملی شدن صنعت

 نفت تشکیل شود، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت.

 

در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و روی

صندلی انگلستان نشست.

 

قبل از شروع جلسه یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و

جای شما آن جاست ، اما پیرمرد تحویل نگرفت و روی همان صندلی نشست.

 

جلسه داشت شروع می شد و هیات نمایندگی انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظر ایستاده بود تا بلکه

بلند شود و روی صندلی خودش بنشیند .

 

اما پیرمرد اصلاً نگاهشان هم نمی کرد. 

 

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای انگلستان نشسته اید و

 جای شما آن جاست.

 

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد که مصدق بالاخره به حرف آمد و گفت:

خیال می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی انگلیس کدام است؟

نه آقای رییس، خوب می دانیم جایمان کجاست ،

اما راستش را بخواهید چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستن برای خاطر این بود تا دوستان بدانند

 برجای ایشان نشستن یعنی چه.

او اضافه کرد که سال های سال است که دولت انگلستان در سرزمین  ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست.

 

 با همین ابتکار و حرکت عجیب بود که تا انتهای نشست فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار

پیرمرد قرار گرفت و در نهایت هم انگلستان محکوم شد.

نوشته شده در جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 11:14 توسط دارا | |

زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو درآن غرق .

اين تابلو را به ديوار اتاق مى زنى ،

آن قاليچه را جلو پلكان مى اندازى،

راهرو را جارو مى كنى،

مبلها به هم ريخته است،

مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى،

در آشپزخانه واويلاست و هنوز هم كارهات مانده است .

 يكي از مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار چشمى همه چيز را مى پايد.

از اين اتاق به آن اتاق سر مى كشى،

از حياط به توى هال مى پرى،

از پله ها به طبقه بالا ميروى، بر ميگردى

پرده و قالى و سماور و گل و ميوه و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و شهين .......

غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و خيالات

مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر پيچ پلكان جلوت يك آينه است

 از آن رد مشو...!

لحظه اى همه چيز را رها كن ،

خودت را خلاص كن،

بايست و با خودت روبرو شو،

نگاهش كن

خوب نگاهش كن

او را مى شناسى ؟

دقيقا ور اندازش كن

كوشش كن درست بشنا سي اش،

درست بجايش آورى

فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى باشى ؟

 اگر نه

پس چه كسى و چه كارى فوريتر و مهمتر از اينكه

همه اين مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت

را از دست و دوشت بريزى و به او بپردازى،

او را درست كنى،

فرصت كم است

مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!

چه زود هم مى گذرد

مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند،

آنهم كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد.

دکتر علي شریعتی

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 14:18 توسط دارا | |

 اگر مي خواهي پس از مرگ فراموش نشوي

 

يا چيزي بنويس که قابل خواندن باشه


يا کاري کن که قابل نوشتن باشه!


"بنيامين فرانکلين"

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 13:53 توسط دارا | |

فرض کنید . . .

به شما، این امکان را میدهند که از بین سه نفر یک رئیس برای دنیا انتخاب کنید

که بتواند به بهترین وجه دنیا را رهبری کرده ،

صلح و ترقی و خوشبختی برای بشریت به ارمغان بیاورد.

بین این سه داوطلب کدام را انتخاب میکنید ؟ 

 

قبلا یک سوال: شما مشاور و مددکار اجتماعی هستید . . . .

زن حامله ای میشناسید که هشت فرزند دارد.

سه فرزند او ناشنوا، دو فرزند کور و یکی عقب مانده هستند.

در ضمن خود این خانم مبتلا به مرض سیفیلیس است.

از شما مشورت میخواهد که آیا سقط جنین کند یا نه . . . .

با تجارب زندگی که دارید به ایشان چه پیشنهادی میدهید؟

خواهید گفت سقط کند؟

 

فعلا بریم سراغ سه نامزد ریاست بر جهان

شخص اول:

او با سیاستمداران رشوه خوار و بد نام کار میکند،

از فالگیر غیب گو و منجم مشورت میگیرد.

در کنار زنش دو معشوقه دارد.

شدیدا سیگاری بوده و روزی هم ده لیوان مشروب میخورد.

شخص دوم :

از دو محل کار اخراج شده،

تا ساعت 12 ظهر میخوابد.

در مدرسه چند بار رفوزه شده.در جوانی تریاک میکشیده و تحصیلات آنچنانی ندارد.

ایشان روزی یک بطر ویسکی میخورد، بی تحرک و چاق است.

شخص سوم:

دولت کشورش به ایشان مدال شجاعت داده،

گیاهخوار بوده و دارای سلامت کامل هست.

به سیگارومشروب دست نمیزند و در گذشته هیچ گونه رسوایی به بار نیاورده.

به چه کسی رأی میدهید؟

 

کاندیدای اول : فرانکلین روز ولت

                                       کاندیدای دوم : وینستون چرچیل

                                                                        کاندیدای سوم :آدولف هیتلر

چه درسی میگیریم؟

 

راستی خانم حامله فراموش نشود؟

اگر به آن خانم پیشنهاد سقط جنین دادید همان بس که لودویگ فان بتهوون را به کشتن دادید!

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:44 توسط دارا | |

گرفتم بعد عمری مدرکی چند

و اینجانب شدم حالا مهندس !


 ندانستم که ریزد از چپ و راست 

ز پایین و از آن بالا مهندس ! 


 غضنفر گاری اش را هول نمیداد : 

د ِ یالا هول بده یالا  مهندس !


 تقی هم چونه میزد کنج بازار 

نمی ارزه واسم والا مهندس !

 

   
 *** 


به مرد قهوه چی میگفت اصغر: 

دو تا چایی قند پهلو مهندس ! 


 شنیدم کودکی میگفت در ده 

به مردی با چپق خالو مهندس ! 


 ز جنب دکه ای بگذشت مردی 

 صدا آمد " آب آلبالو مهندس " !


 خلاصه میخورد خون جماعت 

همیشه بدتر از زالو مهندس ! 


   
 *** 


 شنیدم با تشر میگفت معمار 

به آن وردست حمالش مهندس ! 


 همین مانده که از فردا بگویند 

به گوساله و امثالش مهندس !  


 یهو یاد سکینه کردم ای داد 

فدای آن لب و خالش مهندس ! 


 شنیدم که عمل کرده دماغش 

 خبر داری از احوالش مهندس؟! 


   
 *** 


 شنیدم بعد تنظیمات بینی 

بهش میگن همه خانوم مهندس ! 


 شنیدم بچه زاییده دوباره 

 بگو هشتا کمه خانوم مهندس!؟ 

 

 ***

 

سرت رو درد آوردم من مهندس ! 

 سخن از هر دری اومد مهندس ! 


 یکی سیگار میخواد اون سمت دکه 

برو که مشتری اومد مهندس ! 

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 13:37 توسط دارا | |

پسر کوچک مدتی بود که به کلاس پیانو می رفت و یاد گرفته بود چند قطعه را بنوازد.

مادرش برای اینکه او را در یادگیری پیانو تشویق کند ، بلیت یک کنسرت پیانو را تهیه کرد و پسرک را با خود به کنسرت برد

زمانی که به سالن وارد شدند و روی صندلی خود نشستند ، مادر یکی از دوستانش را دید و پیش او رفت تا گفت وگویی بکنند .

زمانی که آنها گرم صحبت بودند ، پسرک با کنجکاوی به سمت پشت صحنه  رفت .

مادر که از گفت و گو با دوستش فارغ شده بود ، به سمت صندلی خودشان برگشت و با تعجب دید که پسرک سرجایش نیست.

در همین حین پرده کنار رفت و همه با تعجب پسر کوچکی را دیدند که پشت پیانو نشسته و قطعه کوچکی را می نوازد

در این زمان استاد پیانو روی سن و به کنار پیانو آمد و به آرامی به پسرک گفت :

نترس، ادامه بده

و خودش نیز در کنار او قرار گرفت و در نواختن گوشه هایی از قطعه کمک  کرد.

 او نیز بدون هیچ ترسی به نواختن قطعه ادامه داد.

این صحنه تمامی حاضران را تحت تاثیر قرار داد و شرایط بسیار هیجان انگیزی در سالن به وجود آمد.

حضور در این صحنه درست مثل حضور در عرصه زندگی است.

وقتی که احساس می کنیم مورد توجه هستیم ، سعی می کنیم نهایت تلاش خود را به کار گیریم،

اما هنگامی که احساس می کنیم دست قدرتمندی از ما حمایت می کند ،

با اطمینان و اعتماد به نفس بیشتری از زیبائی های زندگی استفاده می کنیم .

 

بار دیگر که در مسیر زندگی دچار دلهره و هراس شدید

خوب گوش فرا دهید

حتما صدای او را می شنوید که می گوید :

 نترس، ادامه بده

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 18:20 توسط دارا | |

خدايا !

دوست بدار

آنهايي را كه دوستمان دارند

و نمي دانيم

 

و سلامت بدار

آنهايي را كه دوستشان داريم

و نمي دانند

 

سال نو مبارك

نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 19:31 توسط دارا | |


يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.

چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود.

مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که

ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.

مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند

و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند.


ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئينهای کهن ايرانيان است که همچنان در ميان آنها و با اشکال ديگر در ميان باقی بازماندگان اقوام آريائی رواج دارد.

اما دکتر کورش نيکنام موبد زرتشتی و پژوهشگر در آداب و سنن ايران باستان، عقيده دارد که چهارشنبه سوری هيچ ارتباطی با ايران باستان و زرتشتيان ندارد و شکل گيری اين مراسم را پس از حمله اعراب به ايران می داند.


در ايران باستان هفت روز هفته نداشتيم.در ايران كهن هر يك از سي روز ماه، نامي ويژه دارد، كه نام فرشتگان است. شنبه و يکشنبه و... بعد از تسلط اعراب به فرهنگ ايران وارد شد. بنابراين اينکه ما شب چهارشنبه ای را جشن بگيريم( چون چهارشنبه در فرهنگ عرب روز نحس هفته بوده ) خودش گويای اين هست که چهارشنبه سوری بعد از اسلام در ايران مرسوم شد."


"برای ما سال ۳۶۰ روز بوده با ۵ روز اضافه ( يا هر چهار سال ۶ روز اضافه ). ما در اين پنج روز آتش روشن می کرديم تا روح نياکانمان را به خانه هايمان دعوت کنيم."


"بنابراين، اين آتش چهارشنبه سوری بازمانده آن آتش افروزی ۵ روز آخر سال در ايران باستان است و زرتشتيان به احتمال زياد برای اينکه اين سنت از بين نرود، نحسی چهارشنبه را بهانه کردند و اين جشن را با اعتقاد اعراب منطبق کردند و شد چهارشنبه سوری."

بخش كردن ماه به چهار هفته در ايران ،پس از ظهور اسلام است و شنبه و يك شنبه و دوشنبه و ........ناميدن روز هاي هفته از زمان رواج آن .شنبه واژه اي سامي و درآمده به زبان فارسي و در اصل "شنبد" بوده است.


"سور "در زبان و ادبيات فارسي و برخي گويش هاي ايراني به معناي "جشن"،"مهماني"و "سرخ" آمده است


مراسم چهارشنبه سوري


بوته افروزي

در ايران رسم است كه پيش از پريدن آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. با غروب آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي مي خوانند.

زردي من از تو ، سرخي تو از من

غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا

اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده



خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من"

در هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.
در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود ببرد.

مراسم كوزه شكني

مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه سياه بختي،كمي نمك به علامت شور چشمي، و يكي سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزه اي سفالين مي اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مي چرخاند و آخرين نفر ، كوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به كوچه پرتاب مي كند و مي گويد: «درد و بلاي خانه را ريختم به توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختي، شور بختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي كنند.


همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر ) به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد .

 اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت



فال گوش نشيني

زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبت كردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوي خود را برآورده مي پندارند.

ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.



قاشق زني

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه هاي دوست و آشنا و نامزدان خود مي روند.


آش چهارشنبه سوري

خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار

مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند.


تقسيم آجيل چهارشنبه سوري

زناني كه نذر و نيازي مي كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است.



گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس اميدورام دوستان عزيز با خواندن اين مطالب قشنگي اين رسم را با انجام كارهاي خطرناك و استفاده از ترقه هاي خطرناك خراب نكنند

مراسم ديگري مانند توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد



تحريف آيين چهارشنبه سوري

يافته هاي پزوهشي نشان مي دهد كه تمامي آيين ها و يادمان هايي كه مردم ايران در هنگامه گوناگون بر پا مي داشتند و بخشي از آنها همچنان در فرهنگ اين سرزمين پايدار شده است ، با منش ، اخلاق و خرد نياكان ما در آميخته بود و در همه آنها ، اعتقاد به پروردگار ، اميد به زندگي ، نبرد با اهريمنان و بدسگالان و مرگ پرستان ، در قالب نمادها ، نمايش ها و آيين هاي گوناگون نمايشي گنجانده شده بود .

رفتار خشونت آميز و مغاير با عرف و منش جامعه نطير آنچه كه امروزه تحت نام چهارشنبه سوري شاهد آن هستيم ، در هيچكدام از اين آيين ها ديده نمي شود .


بهتر است بگوييم ، كساني كه با منفجر كردن ترقه و پراكندن آتش سلامتي مردم را هدف مي گيرند ، با تن دادن به رفتاري آميخته به هرج و مرج روحي ، آيين چهارشنبه سوري را تحريف كرده اند

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 10:25 توسط دارا | |

البته این فقط یک حکایت است و قرار نیست با این حکایت چيزي عوض بشه ! 

 

می گویند   "مرلين مونرو "  در  نامه ای به " آلبرت اينشتين "  نوشت :

 

فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم 

بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو ، چه محشری می شوند !


" اینشتین "در جواب نوشت :

 

ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم .

واقعا هم که چه غوغایی می شود ! 

ولی این یک روی سکه است .

فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !

 

 

‌‍   « به " فتوبلاگ فرياد سوخته " هم سر بزنين ، خوشحال ميشم »    

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 18:54 توسط دارا | |