تبليغاتX
فریاد سوخته

 

لاينل واترمن داستان آهنگري را ميگويد كه پس از گذران جواني پر شر و شور ، تصميم گرفت روحش را وقف خدا كند.

سالها با علاقه كار كرد، به ديگران نيكي كرد، اما با تمام پرهيزگاري، در زندگي اش چيزي درست به نظر نمي آمد حتي مشكلاتش مدام بيشتر مي شد.

يك روز عصر، دوستي كه به ديدنش آمده بود و از وضعيت دشوارش مطلع شد،

گفت : "واقعاً عجيب است. درست بعد از اين كه تصميم گرفته اي مرد خدا ترسي بشوي، زندگي ات بدتر شده. نميخواهم ايمانت را ضعيف كنم اما با وجود تمام تلاشهايت در مسير روحاني، هيچ چيز بهتر نشده."

آهنگر بلا فاصله پاسخ نداد. او هم بارها همين فكر را كرده بود و نمي فهميد چه بر سر زندگي اش آمده است. اما نميخواست دوستش را بي پاسخ بگذارد، شروع كرد به حرف زدن و سرانجام پاسخي را كه ميخواست يافت. اين پاسخ آهنگر بود:

-         "در اين كارگاه فولاد خام برايم مي آورند و بايد از آن شمشير بسازم. ميداني چطور اين كار را ميكنم؟ اول تكه ي فولاد را به اندازه ي جهنم حرارت مي دهم تا سرخ شود. بعد با بي رحمي، سنگين ترين پتك را بر ميدارم و پشت سر هم به آن ضربه ميزنم تا اين كه فولاد شكلي را بگيرد كه ميخواهم. بعد آن را در ظرف آب سرد فرو ميكنم و تمام اين كارگاه را بخار آب ميگيرد. فولاد به خاطر اين تغيير ناگهاني دما، ناله ميكند و رنج مي برد. بايد اين كار را آن قدر تكرار كنم تا به شمشير مورد نظرم دست بيابم. يك بار كافي نيست."

آهنگر مدتي سكوت كرد، سيگاري آتش روشن كرد و ادامه داد:

-         "گاهي فولادي كه به دستم مي رسد نميتواند تاب اين عمليات را بياورد. حرارت، ضربات پتك و آب سرد تمامش را ترك مي اندازد. ميدانم كه از اين فولاد هرگز تيغه ي شمشير مناسبي در نخواهد آمد."

باز مكث كرد و بعد ادامه داد:

-         "ميدانم كه خدا دارد مرا در آتش رنج فرو ميبرد. ضربات پتكي را كه بر زندگي من وارد كرده، پذيرفته ام و گاهي به شدت احساس سرما ميكنم، انگار فولادي باشم كه از آبديده شدن رنج ميبرد. اما تنها چيزي كه ميخواهم اين است:

 "خداي من، از كارت دست نكش، تا شكلي را كه تو ميخواهي، به خود بگيرم. با هر روشي كه مي پسندي، ادامه بده، هر مدت كه لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به كوه فولادهاي بي فايده پرتاب نكن."

 

 

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:35 توسط دارا | |

 

  ايران بانو مادر من از من اگر چه دوره

  دلم براي ديدنش يه پارچه شوق و شوره 

   ايران بانو مادر من فرشته ي سفيد پوش

  بالش را وا كرده منو بگيره تو آغوش

 

                 ايران بانو مادر من

 

 ميخوام توي بوي پيرهنش برم عشق را آغاز كنم

 برم تا قصر شيرين تا بيستون و فرهاد

 

 برم تا عطر دامنش تا گلهاي بيابون

تا زلف خيس ليلي  تا گريه هاي مجنون

 

  ايران بانو مادر من سالار هرچي مادره

  ايران بانو مادر من از هر چي مادره سَرِه            

 

              ايران بانو مادر من

 

  اگر منو بغل كنه تو بغلش ميرم به خواب

  كودكي رو خواب ميبينم رو پشتبام مهتاب

 

  ميخوام برم با قصه هاش تا خاطرات شيرين

  تا عيدي هاي نوروز و سفره هاي هفت سين

 

 ايران بانو مادر من سالار هرچي مادره

 ايران بانو مادر من از هر چي مادره سَرِه

         

              ايران بانو مادر من

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 21:36 توسط دارا | |

Paradox of Our Times

مغايرتهاي زمان ما

 

Today we have bigger houses and smaller families; more conveniences, but less time

ما امروزه خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي کوچکتر داريم؛ راحتي بيشتر اما زمان کمتر

 

we have more degrees, but less common sense; more knowledge, but less judgment

مدارک تحصيلي بالاتر اما درک عمومي پايين تر ؛ آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص کمتر داريم

 

We have more experts, but more problems; more medicine, but less wellness

متخصصان بيشتر اما مشکلات نيز بيشتر؛ داروهاي بيشتر اما سلامتي کمتر

 

We spend too recklessly, laugh too little, drive too fast, get to angry too quickly, stay up too late, get up too tired, read too little, watch TV too often, and pray too seldom

بدون ملاحظه ايام را مي گذرانيم، خيلي کم مي خنديم، خيلي تند رانندگي مي کنيم، خيلي زود عصباني مي شويم، تا ديروقت بيدار مي مانيم، خيلي خسته از خواب برمي خيزيم، خيلي کم مطالعه مي کنيم، اغلب اوقات تلويزيون نگاه مي کنيم و خيلي بندرت دعا مي کنيم

 

We have multiplied our possessions, but reduced our values. We talk too much, love too little and lie too often

چندين برابر مايملک داريم اما ارزشهايمان کمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي کنيم، به اندازه کافي دوست نمي داريم و خيلي زياد دروغ مي گوييم

 

We've learned how to make a living, but not a life; we've added years to life, not life to years

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان

 

We have taller buildings, but shorter tempers; wider freeways, but narrower viewpoints

ما ساختمانهاي بلندتر داريم اما طبع کوتاه تر، بزرگراه هاي پهن تر اما ديدگاه هاي باريکتر

 

We spend more, but have less; we buy more, but enjoy it less

بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي خريم اما کمتر لذت مي بريم

 

We've been all the way to the moon and back, but have trouble crossing the street to meet the new neighbor

ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم

 

We've conquered outer space, but not inner space. We've split the atom, but not our prejudice

فضاي بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضاي درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را

 

we write more, but learn less; plan more, but accomplish less

بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام  مي رسانيم

 

We've learned to rush, but not to wait; we have higher incomes, but lower morals

عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر

 

We build more computers to hold more information, to produce more copies, but have less communication. We are long on quantity, but short on quality

کامپيوترهاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم

 

These are the times of fast foods and slow digestion; tall men and short character; steep profits and shallow relationships

اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي

 

More leisure and less fun; more kinds of food, but less nutrition; two incomes, but more divorce; fancier houses, but broken homes

فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده

 

That's why I propose, that as of today, you do not keep anything for a special occasion, because every day that you live is a special occasion

بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است

 

Search for knowledge, read more, sit on your front porch and admire the view without paying attention to your needs

در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد

 

Spend more time with your family and friends, eat your favorite foods, and visit the places you love

زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد

 

Life is a chain of moment of enjoyment, not only about survival

زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره اي ازلحظه هاي لذتبخش است

 

Use your crystal goblets. Do not save your best perfume, and use it every time you feel you want it

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد

 

Remove from your vocabulary phrases like "one of these days" and "someday". Let's write that letter we thought of writing "one of these days"

عباراتي مانند "يکي از اين روزها" و "روزي" را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه اي را که قصد داشتيم "يکي از اين روزها" بنويسيم همين امروز بنويسيم

 

Let's tell our families and friends how much we love them. Do not delay anything that adds laughter and joy to your life

بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را که مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد

 

Every day, every hour, and every minute is special. And you don't know if it will be your last

هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

 

If you're too busy to take the time to send this message to someone you love, and you tell yourself you will send it "one of these days ". Just think…"One of these days ", you may not be here to send it !

اگر شما آنقدر گرفتاريد که وقت نداريد اين پيغام را براي کسانيکه دوست داريد بفرستيد، و به خودتان مي گوييد که "يکي از اين روزها" آنرا خواهم فرستاد، فقط فکر کنيد ... "يکي از اين روزها" ممکن است شما اينجا نباشيد که آنرا بفرستيد

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 21:25 توسط دارا | |
گام 1 - از انتقاد بيجا ، سرزنش مداوم و گِله و شکايت بپرهيزيد.

گام 2 - در ارزيابي هاي خود صادق و بي ريا باشيد.

گام 3 - ديگران را دوست بداريد و به آنها علاقه مند شويد.

گام 4 - خواسته هاي ديگران را درک کنيد .

گام 5 - هميشه لبخند را زينت چهره خود کنيد.

گام 6 - به خاطر داشته باشيد نام هر شخصي زيباترين نت موسيقي اوست ؛ پس ديگران را به نام صدا بزنيد و با او احساس نزديکي کنيد .


گام 7 - شنونده خوبي باشيد و ديگران را تشويق کنيد که درباره خودشان و علاقه منديهايشان حرف بزنند .

گام 8 - در جهت علايق ديگران سخن بگوييد .

گام 9 - اين باور را به ديگران القا کنيد که قدرت زيادي دارند و براي خود کسي هستند، و در انجام اين کار نهايت صداقت را داشته باشيد .

گام 10 - هميشه براي اين که بهترين نتيجه را از بحث و مجادله بگيريد، سعي کنيد از شرکت در آن بپرهيزيد .

گام 11 - به عقايد ديگران احترام بگذاريد و هرگز از عبارت « تو اشتباه مي کني » استفاده نکنيد .

گام 12 - اگر خطايي از شما سرزد، با قاطعيت به آن اعتراف کنيد و اعتماد به نفس داشته باشيد و بدانيد که « انسان جايز الخطاست » .

گام 13 - هميشه صحبت هاي خود را دوستانه آغاز کنيد .

گام 14 - به گونه اي رفتار کنيد که هميشه ديگران تأييدتان کنند .

گام 15 - سعي کنيد از راه هاي مناسبي براي کسب آرامش استفاده کنيد تا ديگران براي شريک شدن در آرامشتان به سوي شما بيايند .

گام 16 - اجازه بدهيد هميشه ديگران بيش از شما صحبت کنند .

گام 17 - خالصانه به هر اتفاقي از ديد ديگران نگاه کنيد و تک محور نباشيد .

گام 18 - باورها و علايق سايرين را همانگونه که هستند بپذيريد چرا که هرکس از ديد خود بهترين است .

گام 19 - همواره به سوي انگيزه هاي بهتر و قوي تر برويد، تا بهترين باشيد .


و بالاخره گام آخر ؛

همواره باورهايتان را پيش روي خود مجسم کنيد و چالش هاي زندگي را با آغوش باز پذيرا شويد تا براي ديگران يک نمونه و الگو باشيد .

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:20 توسط دارا | |

  حرفهايي هست براي گفتن،

  كه اگر گوشي نبود ،نمي گويم،

 

  

 

  و حرفهايي هست براي نگفتن،

  حرفهايي كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمي آورند.

  حرفهايي شگفت ،زيبا و اهورايي ... ،

  و سرمايه اي ماورايي هر كسي

  به اندازه حرفهايي است كه براي نگفتن دارد،

 

          

 

  حرفهاي بيتاب و طاقت فرسا،كه همچون زبانه هاي بيقرار آتشند،

  و كلماتش ،هريك،انفجاري را به بند كشيده اند،

  كلماتي كه پاره هاي بودن آدمي اند....

  اينان هماره در جستجوي مخاطب خويشند،

  اگر يافتند، يافته مي شوند...و....

  در صميم وجدان او،آرام مي گيرند.

  و اگر مخاطب خويش را نيافتند،نيستند،

  و اگر او را گم كردند،روح را از درون به آتش مي كشند

  و،دمادم حريق هاي دهشتناك عذاب بر مي افروزند.

 

 

   

 

                         "معلم شهيد دكتر علي شريعتي"

 

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 22:22 توسط دارا | |

یکی بود ، یکی نبود . غیر از خدای مهربان هیچ کس نبود . روزی روزگاری موش کوچولویی بود که تصمیم داشت ازدواج کند . توضیح اینکه «کوچولو» بودن صفت ذاتی همه موشهاست والا موش کوچولوی قصه ما خیلی سال می شد که که به سن قانونی رسیده بود .

این بود که از این لانه به آن لانه دنبال همسر مناسب می گشت تا این که سرانجام یک موش کوچولوی دیگر را که همه جوره مناسب بود ، پیدا کرد و می رفت که زندگی شیرین بشود .

پدر و مادر موش کوچولو تازه قبل از این ، یک دخترشان را روانه خانه بخت کرده و یک پسرشان را سروسامان داده بودند و تنها همین یک دختر به اتفاق چهار ، پنج تا پسر و دختر دیگر برایشان باقی مانده بود .

یک روز عصر ، موش کوچولوی اولی به اتفاق مادرش در حالی که در یک دستش دسته گل و در دست دیگرش جعبه شیرینی ، زنگ لانه موش کوچولوی دوم را زدند و ...

پدر دختر پرسید :

-  خب پسرم ، بگو ببینم درس خواندن را به کجا رسانده ای .

موش کوچولو من منی کرد و گفت :

-  عرض می کنم خدمتتان . حتماً می دانید چند سالی می شود که وزارت علوم و فن آوری با همکاری سازمان سنجش ، تغییر وضعیت کنکور را در دستور کار دارند .

ظاهراً در طرحهای جدید قرار شده همه راهها به کنکور ختم نشود و خیلی ها قبل از رسیدن به کنکور جذب سایر بخشها بشوند ، این طوری تراکم پشت کنکور کم و شرایط قبولی برای آنها که پشت کنکور هستند راحت تر می شود ، البته این قانون هنوز ثمره ای نداشته است . اما حالا شما فرض کنید ثمره ای داشته و بنده هم در کنکور قبول شده ام و همین روزها درسم تمام می شود .

پدر دختر سری جنباند و گفت :

-  که این طور ... خب بگو ببینم کاری چیزی برای خودت دست و پا کرده ای ؟

موش کوچولو باز من منی کرد و گفت :

-  طرحی در وزارت کار به اجرا آمد که طی آن به کارفرمایانی که نیروهای تازه استخدام کنند ، وام تبصره فلان و تسهیلات فراوان اعطا می شود . البته این طرح آن جوری که باید بشود ، نشد . یعنی سبب شد که کارفرماها چند نفر را اجیر کنند که چند روزی توی کارگاهشان بپلکند و بعد که وام و تسهیلات دریافت شد ، انگار نه انگار . حالا این طرح که نگرفت ، شما خیال کنید گرفته است و من هم سرکار هستم و حقوق مختصری می گیرم .

پدر دختر باز سرش را تکان داد و گفت :

-  آهان ... آهان ...  بگو ببینم خانه ای ، سرپناهی داری که فردا با همسرت در آن جا زندگی بکنی ؟ 

موش کوچولو سینه اش را صاف کرد و گفت :

-  چند سالی می شود که طرح «اجاره به شرط تملیک» برای استفاده زوجهای جوان در وزارت مسکن در حال اجراست ، اما این که حالا زوجهای جوان که تازه اول زندگی شان است ، چند میلیون سرمایه گذاری اولیه را از کجا بیاورند که دیگر ربطی به وزارت مسکن ندارد . حالا من که این قدر پول ندارم . اما شما خیال کنید دارم و خب ان شاء ا... با همسرم در یکی از همین خانه ها زندگی خواهیم کرد .

پدر دختر پرسید :

-  ماشین چی ؟ ماشین داری ؟

موش کوچولو گفت :

-  چند سالی است که شرکت های خودروساز ف فروش تمام اقساطی خودرو را اجرا کرده اند . فقط اقساطش جوری است که یک آدم معمولی با یک حقوق معمولی باید تقریباً ماهی دو سه برابر حقوقش را قسط بدهد . حالا این آدم در طول ماه چی می خورد ، چی می پوشد ، چکار می کند به خودش مربوط است . خودروسازان که نمی توانند هم نگران بی ماشینی ما باشند و هم نگران بی پولی ما .

حالا این طرح که با این اقساطش کمر ادم را می شکند . اما شما فرض کنید کمر آدم را نمی شکند ، خب به این ترتیب من هم می توانم ماشین داشته باشم .

پدر دختر مکثی کرد . چای نیمه تمامش را هورت کشید و گفت :

-  پسرم ، شاید یادت نیاید ، ولی خیلی سال پیش وزارت بهداشت طرحی را در دست اجرا داشت به نام طرح تنظیم خانواده که طی آن به روشهای مختلف ، از کلاسهای آموزشی گرفته تا توزیع جزوه های آموزشی خانواده ها را تشویق می کنند که «بچه دو تا کافیه» همین طور که می بینی ، من و مادر بچه ها خیلی این طرح را جدی نگرفتیم . اما شما فرض کن که آن را جدی گرفتیم و الان اصلاً دختری نداریم که شما خواستگارش باشی . شما را به خیر و ما را به سلامت ... .

قصه ما همین جا به سر رسید و اگر موش کوچولو توانست از خواستگاری اش نتیجه بگیرد ، شما هم می توانید از این داستان نتیجه ای بگیرید ! 

                           " ماهنامه اندیشه نو -  حسن احمدی فر "

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 2:34 توسط دارا | |

یکی بود ، یکی نبود . زیر گنبد کبود ، جوانی به درختی تکیه داده بود و مثل ابر بهاری گریه می کرد . گاهی که از گریه کردن خسته می شد ، به نقطه ای خیره می ماند ، بعد آهی می کشید و شروع به اشک ریختن می کرد .

همان جور که جوان مشغول آه کشیدن و اشک ریختن بود ، ناگهان آسمان ابری شد و صدای رعد و برق شدیدی از ابرها برخاست و روی زمین گرد و خاک شد .

جوان به خیال این که می خواهد طوفان بشود ، برخاست برود پی کارش که ناگهان دختری را در مقابل خود دید .

دختر گفت : ای جوان ،  بدان و آگاه باش که من دختر شاه پریان هستم که به شکل انسان درآمده و آمده ام که از این به بعد تا آخر عمر در خدمت تو باشم . حالا بگو چه آرزویی داری ؟

جوان در حالی که نمی دانست خواب است یا بیدار ، گفت : یعنی تو واقعاً دختر شاه پریان هستی و آمده ای که آرزوهای مرا برآورده کنی ؟

دختر گفت : بله ...  مگر خود تو همین را نمی خواستی ؟

پسر گفت : «چرا» و ادامه داد : ای پری نازنین ، بدان و آگاه باش که من جوان بیکار و مجردی هستم که نه درسی خوانده ام و نه ثروتی دارم . هر کجا می روم کاری برایم پیدا نمی شود و کسی حاضر نیست دخترش را به من بدهد . من از تو که دختر شاه پریان می خواهم که برایم خانه ای فراهم کنی تا با همسر آینده ام در آن زندگی کنم .

پری گفت : همین ؟!

پسر گفت : همین که نه . خانه که به تنهایی نمی تواند من و همسر آینده ام را خوشبخت کند . برای همین من یک کار خوب هم می خواهم که استخدام رسمی باشد . بیمه و اضافه کار هم داشته باشد .

پری پرسید : با همینها خوشبخت می شوی ؟

پسر گفت : البته که نه ! همسر آینده ام حتماً از من می خواهد ویلایی هم داشته باشم که گهگاه با هم به آن جا برویم و خستگی چند هفته کار را از تنمان بیرون کنیم .

پری که به عمرش چنین جوان خانواده دوستی ندیده بود ، گفت : چیز دیگری نمی خواهی ؟

پسر گفت : معلوم است که می خواهم ، یعنی انتظار داری من و همسر آینده ام با اتوبوس به ویلا برویم ؟ این که نمی شود . ما باید یک اتومبیل آخرین مدل هم داشته باشیم تا آن وقت من بتوانم همسر آینده ام را خوشبخت کنم .

پری که قند توی دلش آب می شد ، پرسید : اگر من همه این چیزها را برای تو فراهم کنم ، آن وقت تو چکار می کنی ؟

پسر گفت : معلوم است دیگر ، ازدواج می کنم .

پری در حالی که سرخ شده بود ، گفت : نه ، منظورم این است که با کی ازدواج می کنی ؟

پسر گفت : خوب معلوم است ، با دختر خاله ام صغری ...

قصه که به اینجا رسید ، دختر شاه پریان لنگه کفشش را درآورد و افتاد به جان پسر .

ما از این داستان نتیجه می گیریم که :  پری هم پری های قدیم . 

 

                                                       « حسن احمدی فر »

نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین 1386ساعت 19:49 توسط دارا | |

قلم توتم من است، توتم ماست،

به قلم سوگند، به خون سياهي که از حلقومش مي‌چکد سوگند،

به رشحه خوني که از زبانش مي‌تراود سوگند،

به ضجه‌هاي دردي که از سينه اش برمي‌آيد سوگند...

که توتم مقدسم را نمي‌فروشم، نمي‌کشم،

گوشت و خونش را نمي‌خورم،

به دست زورش تسليم نمي‌کنم،

به کيسه زرش نمي‌بخشم،

به سرانگشت تزويرش نمي‌سپارم،

دستم را قلم مي‌کنم و قلمم را از دست نمي‌گذارم،

چشم‌هايم را کور مي‌کنم،

گوش‌هايم را کر مي‌کنم،

پاهايم را مي‌شکنم،

 انگشتانم را بند بند مي‌برم،

سينه‌ام را مي‌شکافم،

قلبم را مي‌کشم،

حتي زبانم را مي‌برم و لبم را مي‌دوزم...

‌اما قلمم را به بيگانه نمي‌فروشم .
قلم توتم من است،‌

امانت روح القدس من است،

وديعه مريم پاک من است،

صليب مقدس من است،

در وفاي او، اسير قيصر نمي‌شوم،

زرخريد يهود نمي‌شوم، تسليم فريسيان نمي‌شوم.

بگذار بر قامت بلند و راستين و استوار قلمم به صليبم کشند، به چهارميخم کوبند،

تا او که استوانه ي حياتم بوده است، صليب مرگم شود،

 شاهد رسالتم گردد، گواه شهادتم باشد،

 تا خدا ببيند که به نامجويي، بر قلم بالا نرفته‌ام،

تا خلق بداند که به کامجويي بر سفره گوشت حرام توتمم ننشته‌ام.

تا زور بداند، زر بداند و تزوير بداند که‌امانت خدا را، فرعونيان نمي‌توانند از من گرفت،

 وديعه عشق را قارونيان نمي‌توانند از من خريد و يادگار رسالت را بلعميان نمي‌توانند از من ربود...

قلم زبان خداست، قلم‌امانت آدم است،

قلم وديعه عشق است، هرکسي توتمي‌دارد.


و قلم توتم من است.                          

                   " معلم شهيد دكتر علي شريعتي "

نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 20:29 توسط دارا | |
 

زندگي بيشترش سوختن است درس آموختن است
يک برادر دارم واسه من ديوارش از همه کوتاهتر است
توي روزاي گرفتاري و تنگدستي من
زندگي زندگي انتظاري ست که آدم ز برادر دارد


زندگي نيست به جز حرف محبت به کسي
ورنه هر خار و خسي زندگي کرده بسي


زندگي فانوسيست لب درياي خيال آويزان
ميتوان آنرا ديد و نه بيش روشن است
اما به اندازهء خويش


زندگي تابلوئي ست نيمهء راه
که ز سر منزل مقصود خبر ميارد
کار او هشدار است گر مسافر رهش بيدار است


زندگي تجربهء تلخ فراوان دارد
دو سه تا کوچه و پسکوچه و اندازهء يک عمر بيابان دارد


زندگي زنداني ست که در
آن بيشتر از زنداني زندانبان دارد
زندگي نيست به جز حرف محبت به کسي
ورنه هر خار و خسي زندگي کرده بسي


زندگي دين بزرگ ست که بر گردن ماست

نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 0:42 توسط دارا | |

به ياد او كه همواره به ياد ماست.

 

سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.

 

 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.

روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.

بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.

 

روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد.

پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود.

پسرم ! وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.

دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»

شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.

لطفاً اگر من در گذشته در ديواردل شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.

« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم،

قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ،

همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»

نوشته شده در شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 0:28 توسط دارا | |

هر آدمی دو قلب دارد.

اولی قلبی است که از حضورش با خبر است و دومی قلبی که از حضورش بی خبر است.

 

قلبی که از آن با خبر است ...

همان قلبی است که در سینه می تپد ، همان قلبی که گاهی می شکند ، گاهی می گیرد  ، گاهی می سوزد و سخت و سیاه می شود و گاهی هم از دست می رود.

دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد . سنگ دلی و سیاه دلی هم ماجرای این دل است.

با این دل است که عاشق می شویم ، با این دل است که دعا می کنیم و

گاهی با این دل است که نفرین می کنیم و کینه می ورزیم !!!

 

اما قلبی دیگر هم هست ... قلبی که از بودنش بی خبریم ...

این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای اینکه بتپد ، می وزد ... می بارد ... می گردد و می تابد.

این قلب نه می شکند ... نه می سوزد و نه می گیرد... سنگ و سیاه نمی شود و از دست هم نمی رود.

زلال است و جاری ... مثل رود ... مثل نسیم ... آنقدر سبک که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند      

بالا می رود و بالا می رود ... و بین زمین و آسمان ... بین ناسوت و ملکوت می رقصد.

 

آدم همیشه از این دلش عقب می ماند ...

این قلب همان است که وقتی تو نفرین می کنی ... او دعا می کند. وقتی توبه می گویی و بیزاری ... او عشق می ورزد .

و وقتی می رنجی ... او می بخشد.

این قلب کار خودش را می کند. نه به احساسات کاری دارد ... نه به آنچه می گویی و نه به آنچه      می خواهی ...

 

و آدمها به خاطر همین قلبشان است که دوست داشتنی هستند ...

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند.

 

نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 23:58 توسط دارا | |
ضمن تبریک سال نو به همه دوستان

آرزوی سعادت و بهروزی برای همگان دارم و امیدوارم سال ۱۳۸۶ سالی پرخیر و برکت برای همه مردم ایران باشه .

سال ۱۳۸۵ هم گذشت ، یک ساله دیگه از عمر ما گذشت . هیچ فکر کردیم کجای کاریم ؟

بیایین خوبی ها را یک طرف جمع کنیم و بدیها را طرف دیگه ، حالا بسنجیم ، کدومش سنگین تره ؟

حالا وقت تصمیم سرنوشت سازه ، بیایین با هم تصمیم بگیریم ، سال ۱۳۸۶  بدیها را کم کنیم و خوبیهامونو بیشتر کنیم . به گونه ای که در پایان سال ۸۶  اگه زنده بودیم و خواستیم اعمال و رفتارمونو با هم بسنجیم فقط یک طرف ترازومون پر بشه ، طرف خوبی و طرف بدیهامون خالی خالی بمونه .

اگه همت کنیم ، میشه . از همین الان شروع کنیم . یا علی مدد ...

 

نوشته شده در چهارشنبه یکم فروردین 1386ساعت 1:50 توسط دارا | |
ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد