تبليغاتX
فریاد سوخته

      

       دوستان گلم سلام

اينم شعري زيبا از يغما گلرويي ، اميدوارم بپسندين

 

اصلا ً اين بازي يک نفره نيست!

گفتم : کبوتر ِ بوسه!

گفتي : پَر!

گفتم ‍: گنجشک ِ آن همه آسودگي!

گفتي : پَر!

گفتم : پروانه پرسه هاي بي پايان!

گفتي : پَر!

گفتم : التماس ِ علاقه،
بيتابي ِ ترانه،
بيداري ِ بي حساب!

نگاهم کردي!
نه انگشتت از زمين ِ زندگي ام بلند شد،
نه واژه «پر» از بام ِ لبان ِ تو پر کشيد!

سکوت کردي که چشمه ي شبنم،
از شنزار ِ انتظار من بجوشد!

عاشقم کردي! همبازي ِ ناماندگار ِ اين همه گريه!

و آخرين نگاه تو،
هنوز در درگاه ِ گريه هاي من ايستاده است!

حالا - بدون ِ تو!-
رو به روي آينه مي ايستم!

مي گويم: زنبور ِ گزنده ي اين همه انتظار،
کلاغ ِ سق سياه اين همه غصه!

و کسي در جواب ِ گفته هاي من «پر!» نمي گويد!

تکرار ِ آن بازي،
بدون ِ دست و صداي تو ممکن نيست!

پس به پيوست تمام ِ ترانه هاي قديمي،
باز هم مي نويسم:

برگرد!؟

 

نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 18:21 توسط دارا | |

روزي پسر بچه اي تصميم گرفت به ملا قات خدا برود و چون مي دانست راه درازي
در پيش دارد مقداري کلوچه و نوشيدني در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد .

هنوز راه درازي نرفته بود که در پارک چشمش به پيرزني افتاد که روي صندلي نشسته بود و خيره به پرندگان نگاه مي کرد.

 پسرک کنار پيرزن نشست و چمدانش را باز کرد مي خواست چيزي بنوشد که متوجه گرسنگي   پير زن شد و کلوچه اي به او داد

پيرزن با حس سر شار از قدر شناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرک کرد.

 لبخندش آن قدر زيبا بود که پسر ک خواست براي ديدن دوباره آن ، مقداري نوشيدني نيز به اوبدهد .

 لبخند هاي پيرزن پسرک را غر ق در لذت کرد.

 آن دو تمام بعد از ظهر را به خوردن  و نوشيدن گذراندند بي آن که کلمه اي بين آن ها رد و بدل شود .

 با تاريک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا بر خاست ، اما هنوز چند قدمي پيش نرفته بود ، با سرعت به سوي پيرزن باز گشت و او را در آغوش کشيد و بارديگر نظاره گر عميق ترين لبخندپير زن شد .

 مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد علت شادي او را جويا شد ،

 پسرک نيز در پاسخ گفت : من امروز با خدا ناهار خوردم وقبل از اين که مادر چيزي بگويد اضا فه کرد " لبخند او زيباترين لبخندي بود که تا به حال ديده ام " .

پيرزن نيز سرشار از شادي و آرامش به خانه برگشت و در پاسخ به پسرش که از حالا ت عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت :  امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم اوبسيار جوان تراز آن است که انتظار داشتم.

نوشته شده در دوشنبه سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:12 توسط دارا | |
ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد