تبليغاتX
فریاد سوخته
 

دوستان عزیز و نازنین !

سلام

نمیدونم تا حالا براتون پیش اومده یا نه ؟

چی ؟

الان میگم :

بعضی وقتا ناخواسته دلمون میگیره !

میگن غروبای جمعه غمگینه  ولی برا من امروز خیلی غمگین بود !!!!

چرا ؟

نمیدونم !!!!!!!!

تنها نشسته بودم ناخواسته دلم گرفت غمگین شدم

به موسیقی پناه بردم فایده نداشت

به گذشته فکر کردم  خاطراتو مرور کردم 

اومدم نت مثل هر روز به وبلاگم سر زدم و نظرات جدیدو خوندم 

 رفتم مسنجر  کسی آن نبود  پس به همون  آف خوندن اکتفا کردم  بازم فایده نداشت !!!!!

به خودم گفتم :

خدایا چی شده ؟ چرا ما باید ناخواسته دلگیر بشیم ؟

چرا نمیتونیم دلیلشو پیدا کنیم ؟

اینم آزمایشه ؟  غم و اندوه ناخواسته رو به ما میدی تا به فکر غم و اندوه دیگران هم باشیم ؟

تا بدونیم همیشه خوشی نیست  ؟  بدونیم غم هم جزئی از زندگیه ؟

شاید هم قصد سنجیدن صبر و حوصله بندگان را داری ؟

و وووو ...

بعد گفتم خدایا ! من خودم تنها رو میبینم 

گرفتاری خودم  غم خودم  اندوه خودم 

از خود بی خود میشم 

طاقت نمیارم  دلم میگیره

حالا هم این غم ناخواسته رو به من دادی که بفهمم حال که خودم غمی ندارم

دیگرانی هستند که اندوهگینند و ما از آنها غافلیم و ...

تو چی ؟

تو که همیشه و همه جا با بندگانت هستی

در شادی و غم 

شکست و پیروزی 

و...

عجب صبری داری

عجب صبري  خدا دارد                !
اگر من جاي او بودم
همان يك لحظه ي اول
كه اول ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان                     
جهان را با همه زيبايي و زشتي
به روي يكدگر ويرانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه در همسايه ي صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم
نخستين نعره ي مستانه را خاموش آندم
بر لب پيمانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم يكي عريان و لرزان ، ديگري پوشيده از صد جامه ي رنگين
زمين و آسمان را
واژگون مستانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
اگر من جاي او بودم
كه مي ديدم مشوش عارف و عامي ، ز برق
قتنه ي اين علم عالم سوز مردم كش
به جز انديشه عشق و وفا ، معدوم هر فكري
در اين دنياي پر افسانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد
چرا من جاي او باشم ؛
همان بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي زشت كاري هاي اين مخلوق را دارد
و گر نه من به جاي او چو بودم
يك نفس كي عادلانه سازشي
با جاهل و فرزانه مي كردم
عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد!

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 22:25 توسط دارا | |
 

گفتمش :
- " شیرین ترین آواز چیست ؟ "

چشم ِ غمگینش به رویم خیره ماند
 قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند

زیر ِ لب غمناک خواند :
 - " ناله ی زنجیرها بر دست ِ من ! "

گفتمش :
-" آنگه که از هم بگسلند ... "

خنده ی تلخی به لب آورد و گفت :
- " آرزویی دلکش است اما دریغ !
 بخت ِ شورم ره برین امید بست
وان طلایی زورق ِ خورشید را
 صخره های ساحل ِ مغرب شکست ! ... "

من به خود لرزیدم از دردی که تلخ
در دل ِ من با دل ِ او می گریست

گفتمش :
- " بنگر درین دریای کور
 چشم هر اختر چراغ ِ زورقی است ! "

 سر به سوی آسمان برداشت گفت :
 - " چشم ِ هر اختر چراغ زورقی ست
لیکن این شب نیز دریای ست ژرف
 ای دریغا شبروان ! کز نیمه راه
 می کشد افسون ِ شب در خواب شان ... "

 گفتمش :
- " فانوس ِ ماه
 می دهد از چشم ِ بیداری نشان ... "

 گفت :
-" اما درشبی این گونه گنگ
 هیچ آوایی نمی آید به گوش ... "

گفتمش :
 - " اما دل ِ من می تپد
 گوش کن ، اینک صدای پای دوست ! "

 گفت :
- " ای افسوس در ایندام ِ مرگ
 باز صید تازه ای را می برند
 این صدای پای اوست ! "

 گریه ای افتاد در من بی امان
 در میان ِ اشک ها ، پرسیدمش :

 - " خوش ترین لبخند چیست ؟ "

 شعله ای در چشم تاریکش شکفت
جوش ِ خون در گونه اش آتش فشاند

 گفت :
 - " لبخندی که عشق ِ سربلند
 وقت ِ مردن بر لب ِ مردان نشاند "


من ز جا برخاستم
بوسیدمش

 هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 22:15 توسط دارا | |
 

دیگر ساعتی بر دست ِ من نخواهی دید!

من بعد عبور ِ ریز ِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!

وقتی قراری ما بین ِ نگاه ِ من

و بی اعتنایی نگاه ِ تو نیست،

ساعت به چه کار ِ من می اید؟

می خواهم به سرعت ِ پروانه ها پیر شوم!

مثل ِ همین گل ِ سرخ ِ لیوان نشین،

که پیش از پریروز شدن ِ امروز

می پژمرد!

دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،

بعد بیایم و با عصایی در دست،

کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،

تا تو بیایی،

مرا نشناسی،

ولی دستم را بگیری و از ازدحام ِ خیابان عبورم دهی!

حالا می روم که بخوابم!

خدا را چه دیده ای!

شاید فردا

به هیئت پیرمردی برخواستم!

تو هم از فردا،

دست ِ تمام پیرمردان ِ وامانده در کنار ِ خیابان را بگیر!

دلواپس نباش!

آشنایی نخواهم داد!

قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،

که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،

مرا نشناسی!

شب بخیر!●


 

نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت 13:18 توسط دارا | |
ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد