من از سرزمینی می آیم
سرا پا عشق
سرزمین مرغکان عاشق
سرزمینی که تنها یک رنگ بر آن حکومت می کند:
"سفید"
رنگ پاکی ها
رنگ خلوص
رنگ بی رنگ بودن
بی ریا بودن
بی غل و غش بودن
کبوتران سرزمین من همه سفیدند
دریاچه های زلال سرزمینم
با رقص قوهای سفید
عشق را به بی رنگی دعوت می کنند
و
نجابت در سفیدی اسبان سرزمینم
خودی نشان می دهد
ترا به این سرزمین دعوتی ست
ترا آغوش به روی تمام سفیدی ها بازست
بیا به سرزمین پاکی ها قدم بگذار
و
بیاموز بی رنگ بودن را
و
فریاد زن :
" من همان بی رنگ بی رنگم"
"گيتا صرافي"
غریبه !
رودخانه به تو " آشنایی" هدیه می داد،
تو از صدای موج گله مند بودی !؟
زلالی آب " عشق " را به تو هدیه می بخشید،
تو کورمال کورمال به دنبال عشق می گشتی !؟
" لحظات " هدیه ای بودند در کف دستانت،
و تو به تنهایی ات پناه می بردی !؟
غریبه
رود همیشه همان رود نمی ماند
تا آشنایی هدیه دهد
و
عشق همیشه در زلالی آب به پایت ریخته نمی شود
آه غریبه
این گونه پریشان دنبال چه می گردی، گرد خود ؟
به رود بنگر!
به زندگی
و
به کف دستانت
و از خود بپرس
از که به که پناه می برم، جایی که زیستن در ژرفای
" یک دم" نهفته است ؟
" گیتا صرافی "




