تبليغاتX
فریاد سوخته

 

شاید اینبار سلام آغازدوستی نبود


راستی یادت می آید

چه ساده شروع شد
به سادگی یک سیب شاید


یادت می آید
گفتم "دوست جون "
گفتی" جون "


به دلم نشست
چقدر هم!
به دل تو نیز پیشتر نشسته بود


گفتم
گفتی


وشاید به همین سادگی
من شدم دوست تو
تو شدی دوست من


دو دوست کاملا نو
کاملا متفاوت


اززندگی گفتم
از زندگی گفتی
و زندگی کردیم


خندیدی
خنداندیم


و زندگی به مرور
با لبخند های شیرین من و تو
جریان گرفت


سکوت کردم
سکوتم را شکستی


و من
با تو از سبزی ها گفتم


و تو
با من از تمام رنگ ها


و من
امروز
درست زیر این همه برف
که از آسمان
آرام آرام بر من می بارد
خودم را مرور می کنم
و حرفهای سبز تورا


صدای تق تق حضورت می آید
آدمکت روشن می شود
و من سلام می کنم


می نویسم
مي بيني دوست جون :  
 برف می بارد


تو می گویی
دستهایت سردند
هوا سرد است
آنقدر که افکار آدم هم
از پشت پنجره یخ می زنند


و تو می خندی
و من نیز

 

                   " سارا . خ "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 21:18 توسط دارا | |

 

 

صدای خدا می آید

 

از خیلی دورها


و من می لرزم


تمام تنم می لرزد


گوشهایم را با دست می پوشانم


دندان هایم را به هم می فشارم


در اتاق را محکم می بندم ...


می روم زیر پتو


باز هم می لرزم


...
.....


همه چیز می چرخد ، من نیز


دردم می آید


آرام می گویم آخ


آرام تر از آنکه خودم بشنوم


...
.....


چشمانم را که باز می کنم دیگر صدایی نیست


حتی صدای خدا


برف می بارد


آرام


آرام


آرام


برمی خیزم


دیوانه وار


صورتم را به پنجره می سپارم


دانه های برف را با چشمان ِ پر از حسرتم تا کف حیاط بدرقه می کنم


شب ِ آسمان وقتی برف می آید روشن است


درست مثل دلِ من


باید رها شوم


مدام با خودم می گویم


باید رها شوم


لعنتی


لعنتی .


پس کلید کو ؟


باید فکر کنم


باید بیاد بیاورم


آخرین باری که رها شدم کی بود؟


کشوی میز


یادم می آید


زیر مجله هاست


کلید را برمی دارم


به خودم در سیاهی پنجره چشمک می زنم


کلید را در قفل می چرخانم


چشم بسته ..نفس حبس در سینه


باز می شود


می پرم بیرون


بی هیچ حجابی


دستهایم را باز می کنم


برف


برف


برف


گونه های گر گرفته ام را به دانه های سپید برف می سپارم


سکوت می کنم


دنیا ساکت می شود انگار


اشک بی اختیار خلوت من و آسمان را بهم می ریزد


صدای پایی می آید


و چشمهای نگران مادر

 

و من هنوز پرم از فریاد


پرم از بغض


پرم از خشم
 
...
......


هیچ چیز آرامم نمی کند ...


هیچ چیز


صدای ِ خدا


صدای ِ آسمان


نوازش ِ برف


دست ِ باد


اشک


فریاد


خشم


آه


هیچ چیز آرامم نمی کند


چقدر خسته ام !

 

 

                                         " سارا . خ "

 

نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت 13:28 توسط دارا | |
ماهيانه 500 هزار تومان درآمد كسب كنيد